|
نامه ای دوستانه برای استاندار محترم (دردنامه ای به قلم وبلاگ دختر ایل) استاندار محترم کهگیلویه و بویر احمد سلام علیکم مدتي پيش که از فضاي شلوغ شهر خسته شده بودم و حتي ديگر نوشتن هم آرامش روحم را تامين نميکرد قصد کردم به سرزمين روياهايم سفر کنم.وقتي خلبان اعلام کرد کمربندهاي خود را ببنديد تا ده دقيقه ي ديگر در فرودگاه ياسوج به زمين خواهيم نشست بسيار خوشحال شدم و در حالي که کوههاي سر به فلک کشيده ي دنا را نظاره ميکردم براي لحظاتي فقط به شهرم انديشيدم،به کارهايي که بايد انجام دهيم تا آن را همچون دناي سربلند به قله هاي سعادت برسانيم؟ به دنا که مي نگريستم احساس غرور ميکردم و از فرزند دنا بودنم بسيار خرسند و آرام اين جمله را با خود زمزمه ميکردم (((دنا از ديدن سربلندي و صداقت فرزندان رشيد ش مي غرد و به خود مي بالد ))). فرداي آن روز در حياط خانه ي کودکي ام ، زير درخت گردوي کنج حياط ايستاده بودم و در هواي پاک شهر و ديارم که بوي دود و سرب نميداد دوباره به دناي سرفراز نگريستم و نسيم خنک و دلنوازي که از اعماق برف مي آمد مرا در خلسه اي عميق فرو برده بود.به شهرم مي انديشيدم که عليرغم وجود جنب و جوش هزاران ماشين و هياهوي مردم شهر ، روح آن در حال جان دادن بود و اين تنها جسم بوير بود که مدام فربه تر مي شد.بسيار دلم شکست و اندوهگين شدم. مدتي قبل از آن هم با حضور در جلسات و مهماني هاي مختلفي که برخي از مسئولين و صاحبنظران استان نيز حضور داشتند متوجه موضوعي شدم که بسيار مرا نگران و متحير کرد!چيزي که حکايت از مرگي بزرگ داشت! مردان شهرم که وظيفه ي ساختن آن را به عهده دارند خيلي فعالند اما تنها به دو کار مشغولند و فکر و توان خود را صرفا وقف همين دو کار کرده اند! اولويت اول آنها سياست است و اولويت دوم شان اقتصاد.آنها بخش عظيمي از توان خود را صرف اين مي کنند که در آينده چه کسي قرار است برود و چه کسي قرار است بيايد؟ ما با که باشيم و کي با کيست؟با فلاني چه کنيم و بهماني را کجا بگذاريم؟آيا رفتن زيد به صلاح بود يا آمدن عمر؟ امشب فلاني با فلاني قرار دارد و فردا قرار است آن يکي سخنراني کند برويم يا نه؟دلم وقتي بيشتر سوخت که فهميدم صفوف اول برخي از تجمعات مذهبي شهرم جايگاه ثابت برخي از آقاياني است که براي حفظ صندلي هايشان ، نياز به حضور در اين صفوف دارند.برخي از مردان شهرم پس از خسته شدن از تقسيم غنائم و پست ها که هر روز در زير پوسته ي شهرم در جريان است شبها به معامله ي ملک و املاک مشغولند؟ و به فکر جمع کردن سرمايه اند چرا که ميدانند اگر جيب هايشان پر نباشد قدرت مانور زيادي ندارند! مي دانند پول است که قدرت مي آورد.دلم مي سوزد و به ياد اساتيد بزرگم امام خميني ، مطهري ، شريعتي ، عباسي و ... مي افتم که آنها تقوا را سرمايه ي انسان مي دانستند و مي دانند و اينها پول را؟ به ياد ابياتي از کتاب شعرم (بي نواي ايل ) افتادم که مرد ضعيف و با صداقت ايل از ريا و نامردي بزرگان خسته شده است : //////// بَچَـم گُسنَه، زَنـُم خَهسَه ، مُو هَم مَغمـوم و دَس بَهسَه ///////////// کَکـايِلْ دين و پيل دارُمْ چِه دَردي وَم دوا کِردِن /////////////// خـِرُنگِ سُرخِ بی يـاری ، نَهایِ تَش کـِرِ حونم ////////// بِسُختِن ريشِه یِ جونـُم وُ خاکِستر هوا کـِردن ////// دِلُم تُو لَـرزِ غَم کِردِه ، کِنيت پـاشورَه پِي دِلمَ ///// بِگـِيتو ، نا مُسلمونـَلْ چـِه سي دِل مُبتـَلا کـِردِن ///////// اگَر اَمثـالِ مُـو طَـردِن ، اگر مِسکين و پـُر دَردِن ///////// مِـن اي دُنيايِ نـامَردي ، رَفيـقي بِي خُـدا کـِردِن ///// آري ،بسياري از اين مردان همانند برخي که از امام فقط با او بودنش را به خاطر دارند و نه اخلاقش را ؟ از انقلابي و اسلامي بودن، بعضي فقط ظواهرش را مي دانند نه اصول آن را ، اصولي که سال هاست عليرغم تهاجمات گسترده ي غرب و شرق به دليل غناي آن ضربه اي بر آن اثر گذار نبوده، اصولي که پيامبر اکرم (ص) دليل آمدنش را در آن مي دانست. اصولي که امام (ره) و مقام معظم رهبري بسيار بر آن تاکيد داشتند و دارند و آن چيزي جز فرهنگ نبوده چرا که تداوم و قدرت يک انديشه ، تفکر و يک جامعه فرهنگ آن است نه اقتصاد و سياستش ! دلم مي سوزد که فرهنگ ملي و مذهبي ام زير چکمه هاي شيطاني اقتصاد ليبراليستي و سياست رئاليستي در حال جان کندن است و مردان شهر من هلهله کنان بر نعش اجدادم در حال پايکوبي و رقصند؟ اجدادي که روزگاري در همين کوهستانها جلوي تيمور لنگ را گرفتند و پوزه ي اسکندر مقدوني را به خاک ذلت کشاندند و نام خود را براي هميشه در تاريخ به ثبت رساندند. اجدادي که در طول هشت سال دفاع مقدس رعشه بر اندام لشکريان شيطان انداخته بودند و شلمچه و اروند و فکه هنوز صداي لرکه هايشان را دوست دارند و از آنها ياد ميکنند. دلم مي سوزد از اين همه بي مهري به اصل حيات بشري ، به فرهنگ و اصول اساسي ما که بر پايه ي حيا و تقوا بود. جناب آقاي استاندار خطاب من به شماست که اکنون سکاندار هدايت اين شهر و ديار هستيد. آيا آنقدر که به فکر جذب بودجه هاي رنگارنگ و افتتاح پروزه ها هستيد به فکر فرهنگ اين شهر نيز هستيد؟؟ آيا معاونين و مشاورين شما آنقدر که به فکر حفظ جايگاههاي خود هستند به فکر فرهنگ اين شهر نيز هستند؟؟آيا تا کنون جلسه ، همايش ، برنامه و يا لحظه اي با صاحب نظران فرهنگي اين شهر در خصوص مشکلات و راهکارهاي خروج از بحرانهاي فرهنگي شهر داشته ايد؟؟ آيا جوانان و نوجوانان فعال و با استعداد استان را شناسايي کرده ايد؟آيا براي پيشرفت و رشد آنها در عرصه هاي مختلف چاره اي انديشيده ايد؟؟ مهمتر از همه ي اينها ، آيا براي مهاجرت روستاها به شهر که خود باعث برخي ناهنجاريها در سطح شهر و روستا شده است برنامه اي داريد؟آقاي استاندار مي دانم که قطعا شما تجربه ي بيشتري از بنده در امور مديريتي داريد اما کاش مي شد چند لحظه اي با شما از نزديک صحبت نمود و گفت درمان درد اين شهر در دست فرزندان آنست ، درمان را بايد از پايين به بالا آغاز کرد نه از بالا به پايين و تعويض مديران؟ و هيچگونه اتفاق خاصي نخواهد افتاد چرا که اگر مي افتاد اکنون وضع اينگونه نبود؟ براي درمان شهر بايد چند مساله را در اولويت قرار داد: ۱.تقوا و اخلاص مديران 2.رسيدگي به امور فرهنگي به عنوان زير بنا 3.رسيدگي به امور اقتصادي 4.رسيدگي به امور سياسي و سياست گذاري 5.کادر سازي و شناسايي جوانان نخبه 6. واگذاري تدريجي امور به جوانان داراي فکر. جناب آقاي استاندار از مصاحبه ي شما با راديو ايران در روز پنجشنبه فهميدم که انسان قاطع و سختگیری بايد باشيد و ميدانم که درک ميکنيد بحث در مورد هر کدام از محورهاي ارائه شده نياز به ساعتها وقت دارد. هرچند دوست داشتم به صورت مشروح در مورد هر کدام از محورهاي ارائه شده برايتان بنويسم اما چون در حوصله ي اين نامه نيست به يک پيشنهاد بسنده ميکنم: تدوين استراتزي فرهنگي استان يعني طرحي را تهيه نماييم که در آن ضمن مطالعه و بررسي آسيب پذيري ها ، نقاط قوت و ضعف ، راهبردي را در عرصه هاي مختلف فرهنگي اعم از مطبوعاتي ، وبلاگها ، صدا و سيماي استاني و ....طراحي نماييم. با عنايت به اينکه توجه به مسائل فرهنگي در صدر توصيه هاي مقام معظم رهبري طي ده سال اخير بوده است. از اين طريق ضمن جلوگیری از مرگ تدریجی اصالتمان چاره ای اندیشیدتا جوانانی که آنقدر توانایی دارند که در خارج از شهر همچون ستاره ای درخشان در آسمان بدرخشند می توانند به ایل خود نیز کمک کننداما متاسفانه بدلیل عدم وجود ساختارهای مشخص علمی و فرهنگی در میان مدیران استان این نخبگان جوان ناچارند طعم تلخ سالهای غربت را تحمل کنند وامیدی به بازگشت به ایل وتبار خود نداشته باشند. سئوال اصلی من اینست آیا به نظر شما وقت آن نرسیده که برای همیشه پایانی بر این واقعه ی غم بار بنویسیم؟ ////////// با تشکر از شما
10 اسفند
|
|